ساحل افتاده گفت
سال بسی زیستم
هیچ نه معلوم شد آه که من کیستم
موج فرو رفته ای پیش خرامید و گفت
هستم اگر میروم
گر نروم نیستم...

A Nurse's World

موسیقی وبلاگ از امیرحسین سام
لینک دانلود:
http://audio.persiangig.com/Setar-Piano-Sam[1].mp3/dl
  :: مدیر وب سایت : ...
» تعداد مطالب :
» تعداد نویسندگان :
» آخرین بروز رسانی :
» بازدید امروز :
» بازدید دیروز :
» بازدید این ماه :
» بازدید ماه قبل :
» بازدید کل :
» آخرین بازدید :

Fear
ما از ترس طرد شدن مدعی شدیم کسی هستیم که نبودیم.
ترس از طرد شدن تبدیل به ترس از مطلوب نبودن شد.
سرانجام ما به کسی تبدیل شدیم که در حقیقت نیستیم.
تبدیل به رونوشتی شدیم از باورهای مادر، پدر، جامعه و مذهب...!

چهار میثاق 
دون میگوئل روئیز


::
نویسنده : ...
چگونه شایعات را تشخیص دهیم؟
 تشخیص شایعات و خبرهای جعلی با آنکه گاهی ممکن است بسیار دشوار باشد زیاد هم غیرممکن نیست. تجربه‌ی ما نشان‌داده است که بیشتر شایعات دارای ساختار و ویژگی‌های مشترکی هستند که حتی توسط افراد عادی نیز قابل شناسایی بوده و می‌تواند در کاهش حجم انتشار آنها تاثیر بسزایی داشته باشد. در این  پست به معرفی برخی از این ویژگی‌ها می‌پردازیم.

:: ادامه مطلب
نویسنده : ...
جلوه خداوند...
شاید خداوند در هیچ جای دیگر هستی مثل معصومیت کودکی، خودش را اینگونه آشکار نکرده باشد. 
من گاهی از شدت وضوح خداوند در کودکان، پر از هراس می شوم و دلم شروع میکند به تپیدن. 
دلم آنقدر بلند بلند می تپد که بهت زده می دوم تا از لای انگشتان کودکان خداوند را بگیرم !

+ مصطفی مستور


::
نویسنده : ...
....
زمستان بود. جان می کندم در نیویورک نویسنده شوم. سه یا چهار روز بود لب به غذا نزده بودم. فرصتی پیش آمد تا بالاخره بگویم:"می خوام مقدار زیادی ذرت بو داده بخورم" و خدای من، مدت ها بود غذایی این همه به دهانم مزه نکرده بود. هر تکه از آن و هر دانه مثل یک قطعه استیک بود. آنها را میجویدم و راست می افتاد توی معده ام. معده ام می گفت:"متشکرم، متشکرم، متشکرم". مثل آنکه توی بهشت باشم همینطور قدم میزدم که سرو کله دو نفر پیدا شد، یکیشان به آن یکی گفت:"خدای بزرگ" طرف مقابل پرسید:" چه شده؟" اولی گفت:"آن یارو را دیدی که ذرت میخورد؟ وحشتناک بود!". بعد از آن حرف دیگر از خوردن ذرت ها لذت نبردم. به خودم گفتم:" منظورش از وحشتناک چه بود؟ من که توی بهشت سیر می کنم."
گاهی به همین راحتی با یه کلمه، یه جمله، یه حالت چهره میتونیم مردم و از بهشت خودشون بکشونیم بیرون و این واقعا بی رحمانه ترین کاره. سرمونو می کنیم تو زندگی یکی که اصلا به ما مربوط نیست، کاری با ما نداره و ازمون چیزی نپرسیده، نخواسته و ... دهنمونو باز میکنیم و از بهشت شخصیش می رونیمش!

خاطره ای از چارلز_بوکوفسکی از کتاب شاعری با یک پرنده آبی


::
نویسنده : ...
Freedom
تصمیم، دردناک و رنج آور است، به این دلیل که اگر ژرف بنگریم، نه تنها هریک از ما را با آزادی روبرو میکند، بلکه با تنهایی بنیادین و با این واقعیت هم مواجه میسازد که هریک از ما به تنهایی مسئول وضعیت موجود در زندگی خویشیم. اگر فرد، دیگری را به تصمیم گیری به جای خود بگمارد یا ترغیب کند، میتواند هم تصمیم خویش را داشته باشد و هم از درد تنهایی احتراز کند.
اریش_فروم بارها تاکید کرده انسانها همیشه منشی دوسویه گرا نسبت به آزادی دارند. با اینکه به پیکاری بی امان برای رسیدن به آزادی دست میزنند، منتظر فرصتی هستند که از آن صرف نظر کنند و به نظامی استبدادی تن در دهند تا از باری که آزادی و تصمیم بر دوششان نهاده بکاهند.رهبر با جذبه و فرهمند - کسی که هر تصمیمش پر شور و با اعتماد به نفس است - مشکلی در به خدمت گرفتن افراد و به کار گماشتنشان ندارد.
اروین_ یالوم  


::
نویسنده : ...
فرزند...
در را زد و و وارد اتاق شد. مدیر یکی از بخشهای دیگر مؤسسه بود. یک فرم استخدامی پر شده دستش بود و بعد از حال و احوال مختصری٬ فرم را داد دست من و گفت: "نگاه کن، این چه جالبه!". کمی بالا و پایین فرم را ورانداز کردم. به نظرم یک فرم معمولی می آمد حاوی مشخصات خانمی که برای استخدام مراجعه کرده بود.
پرسیدم: "چی ش جالبه؟" گفت: "مشخصات فردی ش رو ببین!" شروع کردم به زیر لب خواندن مشخصات فردی ... نام ... نام خانوادگی ... تا رسیدم به آنجا که بود "فرزند: ..."٬ دیدم جلویش نوشته: "رضا و پروین". چند لحظه مکث کردم ...؛ مکث مرا که دید٬ لبخندی زد و گفت: "ببین٬ من هم به همین جا که رسیدم٬ مثل تو مکث کردم٬ بعدش به خانم متقاضی گفتم: "چه جالب! ... دو تا اسم نوشته اید." صدایش را صاف کرد و جواب داد: "انتظار داشتید یک اسم بنویسم؟ خب ... من فرزند دو نفر هستم نه فرزند یک نفر!"ا
چند لحظه به فکر فرورفتم. به یاد آوردم که همیشه هنگام پر کردن فرم ها٬ بدون مکث و اتوماتیک جلوی قسمت "فرزند: ..." فقط یک اسم می نوشتم: "علی"! چطور تا به حال به چنین چیزی فکر نکرده بودم؟ چقدر واضح بود این٬ و هم٬ چقدر مغفول! حس عجیبی پیدا کردم. یک ملغمه ای بود از تعجب٬ غافلگیر شدن٬ حس بعد از یک کشف مهم و تامل برانگیز ... و کمی که زمان می گذشت٬ مقداری هم عصبانیت ... عصبانیت از دست خودم. چطور از چیزی تا این حد بدیهی٬ این همه سال غافل بوده ام؟
***
فرم را پر کرده بودم و داده بودم دست متصدی پشت باجه. مشخصات مرا یک به یک وارد کامپیوتر مقابلش می کرد؛ در عین حال٬ با این که خیلی واضح و مشخص نوشته بودم٬ قبل از تایپ هر قسمت٬ یک بار هم موارد را با صدای بلند تکرار می کرد و منتظر تاییدم می ماند ... نامم ... نام خانوادگی ام ... تا رسید به قسمت "فرزند:..." که من مقابل آن نوشته بودم: "علی و صدیقه".
مکثی کرد٬ انگار یک چیزی طبق روال معمول نباشد. قبل از این که فرصت کند چیزی بپرسد٬ صدایم را صاف کردم٬ سینه ام را جلو دادم و با حالتی حق به جانب گفتم: "خب می دانید٬ آخر من فرزند دو نفرم ... فرزند یک نفر که نیستم!"


فرهاد میثمی


::
نویسنده : ...
Beeing
گفتم : میدونی؟ آدما هیچوقت نمیرن،
اصلا رفتنی در کار نیست، نمیشه که رفت،
بخوای هم نمیشه.
ببین، حتی وقتی یه تعمیرکار میاد خونه ت که یخچال درب و داغونتو تعمیر کنه، بازم تا دو سه روز بوی تند سیگاری که روی لباساش کهنه شده توو خونه ات می مونه، هرچقدم پنجره رو باز بذاری فایده نداره، 
رفتن که به این سادگیا نیست.
گفت : من که هیچوقت سیگاری نبودم
گفتم : آره، ولی بیست و پنج سال توو اون خونه کنار ما نفس کشیدی،
نفس هاتو با باز کردن کدوم پنجره میشه از یاد برد؟
بابک زمانی
رمان بعد از ابر


::
نویسنده : ...
Honor
بی ارزشترین نوعِ افتخار
افتخار به داشتن ویژگی‌هایی است که خود انسان در داشتنشان هیچ نقشی ندارد:
مثلِ : « چهره، قد، رنگ چشم، ملیت، ثروت خانوادگی ، مذهب  و........»
«از چیزایی که خودتان به دست آورده اید حرف بزنیم ....
مثل: انسانیت، مهربانی، گذشت، صداقت ، و...!!!»

آدمی را آدمیت لازم است 
عود را گر بو نباشد هیزم است....!


::
نویسنده : ...
قوانین زنانه
من هم می‌توانستم
مثل تمام زنان
آینه‌بازی کنم
می‌توانستم قهوه‌ام را در گرمای تخت‌خوابم
جرعه‌جرعه بنوشم
و وراجی‌هایم را از پشت تلفن پی بگیرم
بی آنکه از روزها و ساعت‌ها
خبری داشته باشم.
می توانستم آرایش کنم
سرمه بکشم
دل‌ربایی کنم
و زیر آفتاب برنزه شوم
و روی امواج مثل پری دریایی برقصم
می‌توانستم خود را به شکل فیروزه و یاقوت درآورم
و مثل ملکه‌ها بخرامم
می‌توانستم
کاری نکنم
چیزی نخوانم و ننویسم
و تنها با نورها و لباس‌ها و سفرها سرگرم باشم
می‌توانستم
شورش نکنم
خشمگین نشوم
با فاجعه ها مخالفت نکنم
و در برابر رنج‌ها فریاد نزنم
می‌توانستن اشک را ببلعم
سرکوب شدن را ببلعم
و مثل همه‌ی زندانی‌ها با زندان کنار بیایم
من می‌توانستم
سوالات تاریخ را نشنیده بگیرم
و از عذاب وجدان فرار کنم
من می‌توانستم
آه همه‌ی غمگینان را
فریاد همه‌ی سرکوب‌شدگان را
و انقلاب هزاران مرده را ندیده بگیرم
اما من به همه‌ی این قوانین زنانه خیانت کردم
و راه کلمات را برگزیدم...

سعاد الصباح


::
نویسنده : ...
....؟
مگر از زندگی چه می خواهید

که در خدایی خدا یافت نمی شود؟

که به شیطان پناه می برید؟

که در عشق یافت نمی شود

که به نفرت پناه می برید؟

که در حقیقت یافت نمی شود

که به دروغ پناه می برید؟

که در سلامت یافت نمی شود

که به خلاف پناه می برید؟

و مگر حکمت زیستن را از یاد برده اید

که انسانیت را پاس نمی دارید؟


::
نویسنده : ...
مست
تو گرم سخن گفتن و از جام نگاهت

 من مست چنانم که شنفتن نتوانم


شفیعی کدکنی


::
نویسنده : ...
Love
▫️هیچوقت نتونستی ببینیش؟

▪️فقط یه بار

▫️چه شکلی بود؟

▪️گمون کنم داشتن علاقه زیاد به یه نفر ، قاعـدتا این احساس رو در تو بوجود میاره که اون زیباست.



::
نویسنده : ...
همین الان..
من الان دلم كیك شكلاتى مى خواد.
همین الان. ندارم ولى!
باید تا فردا صبر كنم. معلوم هم نیست دیگه فردا دلم كیك شكلاتى بخواد من فقط مى دونم كه الان دلم كیك شكلاتى مى خواد و ندارم.
ندارم دیگه. ولى خب دلم مى خواد.! خب ....!
یه روز مامانم اومد گفت زود باش.
پرسیدم چرا؟ گفت سورپرایزه!
و كلن دكور خونه رو تو ده دقیقه عوض كرد و زنگ در رو زدن.گفت چشماتو ببند.
دستمو گرفت برد دم در.گفت حالا چشماتو باز كن.باز كردم دیدم یه پیانو یاماها مشكى، همونى كه ده سال قبلش هزار بار رفته بودم از پشت ویترین دیده بودمش دم در بود.
همونى بود كه من ده سال قبل واسه داشتنش پرپر زده بودم. خیلى جا خوردم. گفت چى مى گى؟
گفتم چى مى گم؟ مى گم حالا؟ الان؟ واقعن حالا؟. پیانو رو آوردن گذاشتن اون جایی تو خونه كه مامان خالى كرده بود.
من هم رفتم تو اتاقم. نمى خواستم بزنم تو پرش. ولى از خودم پرسیدم آخه حالا پیانو به چه درد من مى خوره! من كه خیلى سال از داشتنش دل كندم. ده سالى تو خونمون خاك خورد و آخرش هم مامانم بخشیدش.
اولین عشق زندگیم رفت فرانسه، اون جا با یه زن فرانسوى كه چند سال ازش بزرگتر بود ازدواج كرد.
منم كه نمى خواستم قبول كنم از دست دادمش شروع كردم داستان ساختن. ته داستانم هم اینطورى تموم مى شد كه یه روزى بر مى گرده ، وسط داستان هم اینجورى بود كه داره همه ى تلاشش رو مى كنه كه برگرده.
این وسطا هم گاهى به من از فرانسه زنگ مى زد و ابراز دلتنگى مى كرد. بعد از هفت سال دیدم چاره اى ندارم جز اینكه با واقعیت مواجه شم.
شروع كردم به دل كندن. من هى دل كندم و هى خوابش رو دیدم كه برگشته. تا اینکه بلاخره واقعا دل كندم!
چند سال بعدش تو فیس بوك اومد حرف بزنه، گفتم حالا؟ واقعن الان؟من خیلى وقته كه دل كندم!
یه دوستى داشتم خیلی صبور بود.
عاشق یه پسرى شده بود كه فقط یك ماه باهاش دوست بود. اون یك ماه كه تموم شده بود، پژمان رفته بود پى زندگیش!
بعد چند سال یه روز بهش گفتم دل بكن . خودت مى دونى كه پژمان بر نمى گرده. گفت من صبر مى كنم. هر كارى هم لازم باشه مى كنم. یك سال بعد رفت پیش یك دعا نویس.
شش ماهه بعدش با پژمان ازدواج كرد. اون روزا دوست بیچاره ام خیلى خوشحال بود. به خودم گفتم، حتمن استثنا هم وجود داره!
دو سال بعد شنیدم  جدا شدن.دیدمش خیلى عصبانى بود. پرسیدم چرا. گفت پژمان اونى نبود كه من فكر مى كردم.
گفتم پژمان همونى بود كه تو فكر مى كردى، ولى اونى نبود كه الان مى خواستى. پژمان اونى بود كه تو اون روزا، همون چندسال قبل خواستى كه باشه، و وقتى نبود، باید دل مى كندى!
گاهی دلم یه گردش یک روزه میخواد ولی خانوادم میگن هفته اینده میریم ولی شاید هفته دیگه انقدر که الان اگه بری بهت خوش میگذره بهت خوش نمیگذره....من الان نیاز به مسافرت دارم سال اینده شاید بهترین جایه دنیا هم برم دیگه بهم خوش نگذره....
من الان دلم كیك شكلاتى مى خواد...
الان مى خواد ولی...


::
نویسنده : ...
..
عروسکی که در پنج سالگی خراب شد و کلی غصه اش را خوردیم، در ده سالگی دیگر اصلا مهم نیست..
نمره امتحانی که در دبیرستان کم شدیم و آنقدر به خاطرش اشک ریختیم و روزگارمان را تلخ کرد در دوران دانشگاه هیچ اهمیتی ندارد و کلا فراموش شده است...
آدمی که در اولین سال دانشگاه آنقدر به خاطرش غصه خوردیم و اشک ریختیم و بعد فهمیدیم ارزشش را نداشته و دنیایمان ویران شد، در سی سالگی تبدیل به غباری از یک خاطره دور دور دور شده که حتی ناراحتمان هم نمیکند....
و چکی که برای پاس کردنش در سی سالگی آنقدر استرس و بی خوابی کشیدیم، در چهل سالگی یک کاغذ پاره بی ارزش و فراموش شده است...
پس یقین داشته باش که مشکل امروزت، اینقدرها هم که فکر میکنی بزرگ نیست...این یکی هم حل می شود ...میگذرد و تمام میشود...غصه خوردن برای این یکی هم همان قدر احمقانه است که درسی سالگی برای خراب شدن عروسک پنج سالگی ات غصه بخوری!!!!! همه مشکلات،همان عروسک پنج سالگی است...شک نکن!!




::
نویسنده : ...
Be calm
When thinking about life, remember:

No amount of guilt can change the past

And

No amount of worrying can change the future


::
نویسنده : ...
To above
You live

You learn

You upgrade


::
نویسنده : ...
Fresh air
You never really see how toxic someone is

Until you breathe fresher air


::
نویسنده : ...
Be Happy
مجله تایم، پیشنهادات "علمی" یک محقق علوم اعصاب دانشگاه کالیفرنیا در لس آنجلس (یو سی ال ای) را منتشر کرده که باعث حس خوشبختی و شادمانی در فرد می شود.

آلکس کورب، محقق علوم اعصاب دانشگاه در دوره فوق دکترا می گوید:

۱ - به آهنگی که در خوشحال ترین دوره زندگی خود آن را می شنیدید، گوش دهید.

او می گوید این تکنیک مغز شما را به نوعی تحت تاثیر قرار می دهد که یاد مکان هایی دلپذیری بیافتید که این موسیقی را قبلا در آن گوش می دادید.

۲- لبخند بزنید و عینک آفتابی بزنید.

آلکس کورب می گوید مغز همیشه خیلی باهوش نیست و همیشه اطلاعات مختلفی دریافت می کند که دقیقا نمی داند چه حسی باید پیدا کند. بنابراین بعضی اوقات به دنبال نشانه هایی می گردد که حس دقیق تر را پیدا کند. به این بیوفیدبک می گویند.

آلکس می گوید وقتی خوشحال هستید، لبخند می زنید؛ ولی این جریان برعکس هم می تواند باشد یعنی وقتی لبخند بزنید، مغز شما این نشانه را می گیرد و می گوید، "من لبخند می زنم پس معنی اش این است که خوشحال هستم." پس هم لبخند بزنید هم عینک آفتابی بزنید که ظاهر شما را بهتر و شما را خوشحالتر می کند.

۳- فکر کردن به اهداف نگاه شما را به جهان تغییر می دهد.

اهدافی که تعیین می کنید درک مغز از جهان را تغییر می دهد. برخی اوقات وقتی حس می کنیم که همه چیز در جهت غلط پیش می رود و ما پیشرفتی حاصل نمی کنیم و همه چیز بد است، شما نیازی به تغییر دنیا حس نمی کنید. شما می توانید تنها درک خود از دنیا را تغییر دهید و این برای ایجاد تغییرات مثبت کافی است.

بنابراین وقتی استرس دارید و یا با چالشی روبرو می شود، به اهداف دراز مدت خود فکر کنید. این به مغز شما حس کنترل می دهد و باعث آزاد شدن "دوپامین" می شود که به شما انگیزه و حس بهتری می دهد.

۴- خوب بخوابید.

می دانیم که افسردگی خواب را بهم می زند. اما خواب خوب نداشتن هم می تواند به افسردگی منجر شود.

۵- "به تاخیر انداختن" را با کاهش استرس شکست دهید.

دور باطل: شما پروژه یا کاری را به تاخیر می اندازید، زمان کمتری برای انجام آن خواهید داشت و استرس بیشتری می گیرید و این باعث می شود آن کار را بیشتر به تاخیر بیاندازید و به همین ترتیب استرس شما هم بیشتر می شود.

چه باید کرد؟

پاسخ این است: پس از آنکه اندکی استرس خود را کاهش دادید، دست کم یک گام کوچک برای آغاز کار و یا پیشبرد پروژه خود بردارید.


::
نویسنده : ...
عادت..

عادت کرده ایم هر روز دوش بگیریم اما یادمان می رود ذهن مان هم به دوش نیاز دارد. گاهی با یک غزل حافظ می توان دوش ذهنی گرفت و خوابید.

یک شعر از فروغ

تکه ای از بیهقی

صفحه ای از مزامیر

عبارتی از گراهام گرین

جمله ای از شکسپیر

خطی از نیما

ولی غافلیم. شبانه روز چقدر خبر و گزارش و مطلب آشغال می چپانیم توی کله مان ؟ بعد هم با همان کله ی بادکرده به رختخواب می رویم و توقع داریم در خواب پدربزرگمان را ببینیم که یک گلابی پوست کنده و با لبخند می گوید:

بفرما...

 


"عباس معروفی"



::
نویسنده : ...
In progress
Stop beating yourself up.

You r a work in progress

Wich means u get there a little at a time

Not all at once


::
نویسنده : ...
Keep calm
 Most of things u worry about

Never ever been happen



::
نویسنده : ...
بی طرف؟؟
دنیای من دور نظریه امام حسین میچرخه
آدم وقتی بدونه کربلا چه خبره، یا طرفدار امام حسینه یا یزید 
بی طرف نداریم، 
تو نمیتونی بگی من میدونم جریان جیه ولی نیستم

فیلم چهارشنبه های لعنتی


::
:: برچسب‌ها: چهارشنبه های لعنتی , بی طرفی ,
نویسنده : ...
Injustice


::
نویسنده : ...
یاوه...

ویلسون فیسک : فکر میکنی یاوه گویی تو اینترنت بهت کمک می کنه ؟
بن یوریک : مردم دنباله حقیقت اند و اونو هر جایی که باشه پیدا میکنن 
ویلسون فیسک : این حرفت مربوط به دورانه قدیمه الان مردم سرشون به ازدواج افراده معروف و ویدئو گربه ها گرمه مسائل مهم خیلی پیچیدن و مردم برای توجه بهشون باید مدتی از اس ام اس دادن و نگاه کردن شبکه های تلوزیونی دست بکشن مردم چنین کاری نمیکنن.

daredevil


::
نویسنده : ...
زندگی همیشه و هنوز جریان دارد
 
زندگی حتی وقتی انکارش می کنی، حتی وقتی نادیده اش می گیری، حتی وقتی نمی خواهی اش از تو قوی تر است.. از هر چیز دیگری قوی تر است. آدم هایی که از بازداشتگاه های اجباری برگشته اند دوباره زاد و ولد کردند. مردان و زنانی که شکنجه دیده بودند ، که مرگ نزدیکانشان و سوخته شدن خانه هاشان را دیده بودند، دوباره به دنبال اتوبوس ها دویدند، به پیش بینی هواشناسی با دقت گوش کردند و دخترهایشان را شوهر دادند. باور کردنی نیست اما همین گونه است. زندگی از هر چیز دیگری قوی تر است...
باید یک بار به خاطر همه چیز گریه کرد. آن قدر که اشک ها خشک شوند، باید این تن اندوهگین را چلاند و بعد دفتر زندگی را ورق زد. به چیز دیگری فکر کرد. باید پاها را حرکت داد و همه چیز را از نو شروع کرد..

من او را دوست داشتم
آنا گاوالدا


::
:: برچسب‌ها: زندگی , جریان ,
نویسنده : ...
اوربانا فالاچی
اگر آدم بخواهد به تمام خطراتی که متوجه ما هستند فکر کند ، نباید اصلا پای خود را از خانه بیرون گذارد . وقتی هم در خانه ماند باید از جایش تکان نخورد . چون در آنجا هم ممکن است بلایی بر سرش بیاید . چه بسا کسانی که در حمام برق می گیردشان . یا اینکه پایشان روی پله ها لیز می خورد و می شکند یا موقع بریدن کالباس انگشتشان را می برند . اگر بخواهیم به این چیزها فکر کنیم باید از جایمان تکان نخوریم . همان جا روی اولین پله بنشینیم . مثل کرم های حشره ای وحشت زده که فقط به یک چیز فکر می کنند: انواع مرگ.

اگر خورشید بمیرد
 اوریانا فالاچی



::
:: برچسب‌ها: اوریانا فالاچی ,
نویسنده : ...
جرات
جرأت کنید راست و حقیقی باشید.
 جرأت کنید زشت باشید! 
اگر موسیقی بد را دوست دارید، رک و راست بگویید. خود را همان که هستید نشان بدهید. این بزک تهوع انگیز دوروئی و دو پهلویی را از چهره روح خود بزدایید و با آب فراوان بشوئید!

ژان کریستف
رومن رولان


::
نویسنده : ...
زاویه دید
من فکر می کنم آن چه موجب رنجش آدم ها از یکدیگر می شود ، این است که :
غالبا ما آدم ها توقع داریم طرف مقابلمان ، به تمام وقایع دنیا از زاویه ی دید ما نگاه کند !
در صورتی که درون هر آدمی ، دنیای متفاوتی وجود دارد که با پذیرش این تفاوت ها ، روابط شکل مناسب تری خواهند داشت …
 

 گونتر گراس


::
نویسنده : ...
دکتر علی شریعتی
به مرزهای میان انسان‌ها  اعتقادی ندارم
"... من همان‌طور که به مرزهای میان کشورها معتقد نیستم، به مرزهای میان انسان‌ها هم اعتقادی ندارم. ملت در نظر من گروهی از مردم‌اند که فقط دارای درد مشترکی هستند، و تیپی که هم که به آن اصالت قائل‌ام، تیپی است که به معانی اخلاقی و انسانی مطلق، حتی از یک مذهب خاص، متکی هستند یا نیستند. بنابراین، تنها دو ملت وجود دارد: یکی آنها که درد مشترکی دارند، و دیگر آن‌ها که ‌بیدردند. و دو تیپ وجود دارد: یکی، آنها که در مرز انسانیت و احساس عرفانی و اخلاقی زندگی می‌کنند، و دیگر، آنکه خارج از این مرز است. از این نظر است که واقعا امروز همان اندازه که به ابوذر غفاری صحابی پیغمبر مومن‌ام و از تصور او لذت می‌برم، چارلی چاپلین هم که درست در همین مرز او زندگی‌ی هنری و کمیک خود را تمام می‌کند، محبوب من است. او هم یار دلسوز بشر است. او هم همه‌ی عمر به معانی‌ی مطلق انسانی، به جامعه‌ی بشری، و به سرنوشت انسان وفادار مانده است. من مدت‌ها است در روح خودم تمرین کرده‌ام تا این حالت به صورت طبیعی‌ی من در آید، تا دیوارهای محکم محیط محدود کم‌عمق خودم را بشکنم، تا در تعقیب افکار از این زیرزمین به آن زیرزمین نخزم، و بر روی بالکن بلندی بیایم و دنیا را ببینم..."
دکتر علی شریعتی
مجموعه آثار ۳۴ / نامه‌ها / ص ۶۸


::
نویسنده : ...
بد، بدتر
"آن بالا كه بودم، فقط سه پیشنهاد بود"
 
اول گفتند زنی از اهالی جورجیا، همسرم باشد، خوشگل و پولدار...
قرار بود خانه ای در سواحل فلوریدا داشته باشیم، با یک كوروت كروکی جگری، تنها اشكال اش این بود كه زنم در چهل و سه سالگی سرطان سینه میگرفت، قبول نكردم، راست اش تحمل اش را نداشتم. 
 ●□●
بعد موقعیت دیگری پیشنهاد كردند: در پاریس خودم هنرپیشه می شدم و زنم مدل لباس، قرار بود دو دختر دو قلو داشته باشیم، اما وقتی گفتند یکی از آنها نه سالگی در تصادفی كشته میشود، گفتم حرفش را هم نزنید. 
 ●□●
بعد قرار شد كلودیا زنم باشد، با دو پسر، قرار شد توی محله های پایین شهر ناپل زندگی كنیم، توی دخمه ای عینهو قبر، اما كسی تصادف نكند، كسی سرطان نگیرد، قبول كردم.
حالا كلودیا، همین كه كنارم ایستاده است، مدام میگوید :
خانه نور كافی ندارد...
بچه ها كفش و لباس ندارند....
یخچال خالی است....
اما من اهمیتی نمیدهم...!
می دانم اوضاع میتوانست بدتر از این هم باشد، با سرطان و تصادف و.....
"كلودیا اما این چیزها را نمیداند" ، "بچه ها هم نمیدانند"
 
برگزیده ای از کتاب ؛ "پرسه در حوالی زندگی"


::
نویسنده : ...
 

 


آخرین عنوان های مطالب
شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic